انسان‌مداری: ابزار رهايی جهان از سلطه‌ی سود و مذهب – کورش عرفانی — خودرهاگران


Error: Feed has an error or is not valid



 


 


 


 
اخبار و رویدادها
23 October 2017 /  دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶


انسان‌مداری: ابزار رهایی جهان از سلطه‌ی سود و مذهب – کورش عرفانی

512x512-3

انسان‌مداری: ابزار رهایی جهان از سلطه‌ی سود و مذهب

کورش عرفانی

گویا 

راه برون‌رفت از این بن‌بست تاریخی نه در بازگشت به ایدئولوژی‌هایی است که به نظر می‌رسد تاریخ کارآیی خود را از دست داده و برای زمانه‌ی کنونی نامناسب باشند، بلکه در رفتن به سوی یک آلترناتیو نظری جدید است که توانایی برانگیختن و هدایت کردن توده‌های میلیونی گمشده در جهان فقیر یا ثروتمند را داشته باشد. و این چه می‌تواند باشد؟

حرکت های متوالی مردم در کشورهای شمال آفریقا و خاورمیانه در راه رسیدن به دمکراسی یکی بعد از دیگری به عاقبت های نه چندان خوش رسیدند. بهار عربی به خزان گراییده است. نویسندگان رسانه های وابسته سرمایه داری جهانی شوق خویش را از این ختم به خیر نشدن حرکت های مردمی پنهان نمی کنند. جان سیمسون سردبیر مسایل جهانی بی‌بی‌سی در یاداشتی تحت عنوان «بهار عربی: برنده که بود؟ بازنده کیست؟» این گونه نوشتار خود را به پایان می برد: «یک دیپلمات ارشد آمریکایی اخیرا گفته بود “کل این ماجرای بهار عربی از همان روز اول مصیبت بود.”سخت می‌شود با حرفش مخالفت کرد.» آیا به راستی دیگر شانسی برای حرکت های اجتماعی دمکراسی خواه موجود نیست؟ آیا باید امید را حفظ کرد یا به سرای ناامیدی در این باره پا گذاشت؟ این نوشتار به بررسی این پرسش ها می پردازد.

کارنامه ای نه چندان درخشان
پیش از از آغاز بهار عربی این جوانان ایرانی بود که رویای درهم شکسته ی خود را در قالب جنبش سبز تجربه کرده بودند. بیلان این تحولات پس از چند سال تلاطم در منطقه چندان درخشان نیست:
• در ایران مافیای روحانیت و سپاه و بازار هنوز قدرت را در انحصار خود دارند و می توانند کشور را با «قمار هسته ای» خویش به سوی قحطی و شورش جنگ برند.
• در تونس، نیروهای مردمی به دشواری می توانند در حرم قدرت بسته ی نخبگان سیاسی طبقه ی برتر جایی بیابند.
• در مصر، نظامی ها، بعد از تعویض راءس خود، به قدرت بازگشته و در تدارک سرکوب اساسی تر نیروهای مردمی هستند.
• در لیبی نبود دیکتاتور مترادف جنگ میان باندهای مسلحی است که سهم خود را نه از آزادی و دمکراسی که از نفت و ثروت می خواهند و بس.
• در الجزایر و مراکش روابط ساختاری حاکمیت دست نخورده باقی مانده و انحصار قدرت سیاسی در دست آنهایی است که می دانند نباید به نیروهای مردمی اجازه ی تشکل یابی سیاسی و یا صنفی گسترده بدهند.
• در یمن، رفتن دیکتاتور، علی عبدالله صالح، به جای دمکراسی، هرج و مرج را به ارمغان آورده است.
• در سوریه انتخاب های اصلی میان رژیم آدمکش اسد و یا خلافت اسلامی جنایتکار محدود می شود.
• پادشاهی اردن به هر دری می زند که از تغییر و تحول اجباری دوری کند.
• عراق با تجربه کردن دمکراسی، از نوع آدمکشی سازمان یافته ی باند شیعه ی المالکی، در انتظار تجزیه ی خود به سه کشور کوچک و ضعیف، با داعش می جنگد.
• در ترکیه، جریان ضد لائیک و استبداگرای اردوغان به دنبال یافتن راه های ظریف، تدریجی و مناسب برای استقرار نوعی حکومت اسلامی عثمانی وار می گردد.
• لبنان به زحمت آغاز یک جنگ قومی و داخلی دیگر را به عقب می اندازد.
• در فلسطین، نابودسازی طرح تشکیل کشور مستقل فلسطینی به طور مشخص در دستور کار دولت دست راستی نتانیاهو قرار گرفته است.
• افغانستان به فردای نامطمئن خویش و بازگشت بالقوه ی طالبان زن ستیز فکر می کند.
• تلاش مردم بحرین برای چشیدن طعم دمکراسی انتخاباتی به همت و یاری دولت استبدادی عربستان سعودی ره به جایی نبرد.
با یک چنین تصویری از موقعیت، هر شهروندی در این مناطق (خاورمیانه، خاور نزدیک و شمال آفریقا) می تواند تصور کند که شاید امید به فردا داشتن همان قدر پوچ و بی معناست که آرزوی دستیابی به دمکراسی برای آنها که در «بهار عربی» تلاش کردند، جنگیدند و جان باختند. لیکن بد نیست به جای یک قضاوت احساسی به یک درک عقلانی از شرایط بپردازیم.

ریشه یابی شرایط کنونی
دلایل متعددی شرایط کنونی را باعث شده اند. نگارنده برای پرهیز از تطویل کلام در باب چنین موضوع گسترده و ریشه داری به بیان فهرست وار آنها می پردازد تا شاید بهانه ای برای کارهای مفصل دیگر خود و سایرین باشد. مجموعه ی دلایلی که به این شرایط ره برده اند را می توان به دو بخش علت های داخلی و عوامل بیرونی تقسیم کرد. بی شک خوانندگان این نوشتار روابط متقابل و مکمل این دو را نیز در طول تمام بحث در نظر می گیرند.
در ردیف علت های داخلی می بایست نخست به عدم رشد تفکر منطقی اشاره کرد. شکل گیری چنین تفکری در اکثریت جامعه به طور طبیعی و تاریخی ریشه در تحولات فرهنگی هر جامعه دارد، لیکن در این کشورها، استمرار طولانی استبداد های مطلق و نسبی راه برای استقرار جهان بینی منطقی و برخورد عینی گرا با مسائل فراهم نکرده است. در نتیجه، این جوامع مجهز به یک نگاه واقع گرا و نهادینه شده در خرد جمعی خویش نیستند تا به آنها اجازه دهد به بی راه های واهی پای نگذارند. درنبود تفکر منطقیِ رواج یافته، که به طور معمول حاصل یک فرایند تاریخی-فرهنگی از یک سو و تعلیم و تربیت عینی گرا از سوی دیگر است، برد احساسات و هیجان در این کشورها بسیار زیاد است؛ آن قدر زیاد که عقل جمعی از امکان انتخاب های مناسب در سر بزنگاه های تاریخی محروم است. نتیجه ی انتخابات مصر، پس از سرنگونی مبارک و باز بعد از کودتای اخیر نظامیان نمودی از این پدیده است.
مذهب گرایی ریشه دار: علاوه بر سابقه ی تاریخی مذهب در این کشورها، در طول دهه ها، دیکتاتوری های منطقه ترجیح دادند اشتباه شاه ایران در دوران حکومت خویش را تکرار کنند؛ آنها با ارجحیت دادن به مذهب، به جای سایر ایدئولوژی های دردسرساز مثل تفکر چپ و سوسیالیستی، زمینه را برای جاگیری ریشه ای و اجتماعی مذهب فراهم کردند. به این ترتیب در دل هریک از این دیکتاتوری ها (عراق، لیبی، مصر، یمن و…) نیروهای مذهبی و کهنه گرای سنتی موفق شدند، در حالی که حاکمیت ها تمرکز خود را بر سرکوب نیروهای چپ و مترقی گذاشته بودند، با داشتن یک حاشیه ی امنیت بزرگ، به رشد و شبکه سازی بپردازند. چنان چه می بینیم این نیروها در زمان های شبه دمکراتیک، مانند انتخابات مصر و تونس بعد از سقوط دیکتاتوری، اکثریت آراء را به دست می آورند و وقتی هم که سامانه های کشور از هم می پاشد و اوضاع به هم می ریزد، توحشی بی نظیر را به اسم اعتقادات مذهبی خود به مردم جوامع این منطقه تحمیل می کنند.
می توان در کنار این دو عامل بالا از فقر اقتصادی، نابرابری اجتماعی، ستیزه جویی های قومی و سرزمینی و نژادی نیز صحبت کرد، لیکن این ها در کنار دو پارامتر یاد شده به موضوعات فرعی تبدیل می شوند. با ترکیب دو عامل فوق الذکر به ترکیبی می رسیم به اسم «خلاء محتوایی» در این جوامع. در هیچ کدام از این کشورها، که برخی شان مانند لیبی یا عراق، ثروت عظیمی هم با خود دارند، امکان شکل گیری یک تفکر کار راه انداز، عمل گرا و موثر و مفید فراهم نشده است. این فضای تهی حاکم بر این جوامع در اختیار هر نیرویی است که بتواند، با اتکاء به سه عنصر اعتقادات، فرهنگ سنتی و امکانات مادی، چیزی را برای پر کردن آن ارائه دهد. دلیل موفقیت اسلام گرایان رادیکال، اعم از شیعه و سنی، در عراق و یمن و سوریه و سایر کشورها چیزی نیست جز آن که محصولی دارند که می توانند این تهی باقی مانده از سقوط دیکتاتورها را پر کنند. در طول حیات خویش دیکتاتورها (اسد و قذافی و صدام و مبارک و…) موفق شده بودند این خلاء را با پدیده های سطحی گرای اجباری مانند ناسیونالیسم قلابی خود، یا سوسیالیسم مافیایی بعثی خویش و یا دشمن تراشی های خیالی و امثال آن پر کنند، اما با فرو پاشی این دیکتاتوری ها چیزی به عنوان جایگزین نبوده است که بتواند به نیاز فکری و روانی این جوامع پاسخ دهد. دمکراسی توپخانه ای آمریکا در عراق این کشور را به یکی از مناسب ترین بسترهای شکل گیری توحش قومی و مذهبی برای پرکردن خلاء ناشی از صدام سالاری تبدیل کرد.
سوزاندن برگ چپ گرایی که سرمایه داری جهانی آن را جزو افتخارات خویش ثبت کرده بود و دیکتاتوری های وابسته ی منطقه نیز سعی می کردند انگل وار از آن تغذیه کنند، در نهایت در این مناطق (خاور نزدیک، خاورمیانه و شمال آفریقا) بستر مناسبی را برای تزریق مذهب از نوع رادیکال خود فراهم کرد و از دل آن هیولاهایی مانند داعش و النصره بیرون آمدند. ناگفته نگذاریم که این خلاء در سایر مناطق جهان مانند اروپای شرقی و یا آسیای مرکزی نه به سوی مذهب که به سوی نوعی ناسیونالیسم افراطی و خشن در حال حرکت است. جریانی که دامنه ی آن می تواند به اروپای غربی نیز برسد.
به نحو کنجکاوی برانگیزی نکته ی جالب تر این است که در ردیف فهم عوامل خارجی موقعیت کنونی منطقه ی خاورمیانه و شمال آفریقا، با قدری دقت در احوالات سرمایه داری جهانی می بینیم که اینجا نیز دوباره این همان مشکل تهی گرایی است که در درون جوامع غربی با محوریت آمریکا و اروپا خود را برجسته می سازد. آن جا نیز، سرمایه داری که از مستی فروپاشاندن حریف شبه سوسیالیست خود بیرون آمده است برای پر کردن خلاء محتوایی جوامع پیشرفته دیگر نسخه ی دل انگیزی در دست ندارد. با وجود آن که شاید عجیب به نظر می رسد، لیکن ریشه های این بحران محتوایی و به قول برخی فلسفی، در دل جوامع پیشرفته ی سرمایه داری عمیق تر و جدی تر است. زیرا اگر هنوز رویای پیشرفت مادی می تواند به صورت بزک شده ی خویش برخی از لایه های متوسط جوامع خاورمیانه و یا شمال آفریقا را تحریک کند، نسل جوان در اروپا از این مرحله ی تاریخی عبور کرده است و اینک در اوج پیشرفت فنی و رفاه نسبی خود را در آستانه ی یک چاه تهی معنایی می یابد.
نگارنده در این بخش ضروری می داند که عمق بحران سرمایه داری را به یک گودال فلسفی تقلیل ندهد و به صورتی عمیق تر با موضوع برخورد کند. به همین دلیل در این بخش می پردازیم به توضیح چرایی تبدیل نظام سرمایه داری از یک نظام در بحران به یک نظام معادل بحران.

سرمایه داری بر سر دو راهی تاریخی
دولت های سرمایه داری در حال حاضر با مسئله ی زیر روبرو هستند: تناقض « تحول مادی پر سرعت و تحول اجتماعی کم سرعت». این تناقض را توضیح دهیم:
با فن آوری های نوینی که سرمایه داری از اوایل قرن بیستم به خدمت گرفته است ساختارهای تولیدی به شدت دگرگون شده و به سوی نوعی افزایش بازدهی با ضریب های بی سابقه پیش رفته اند. فراموش نکنیم که شکل و ماهیت ساختار اجتماعی (طبقاتی) این جوامع تابعی از رشد کمی تولید سرمایه داری بوده است. به عبارت دیگر ضرباهنگ تولید در نظام سرمایه داری متغیر علت فرض می شود و شکل بندی اجتماعی متغیر معلول. یعنی به میزانی که سرمایه داری بازدهی تولید خود را بالا می برده است ساختارهای اجتماعی جوامع نیز سهمی از آن برده و متحول می شدند. (۱) فاصله و شکاف میان بازدهی کار تولیدی و تزریق اجتماعی حاصل آن در درون جامعه همان چیزی است که به آن انباشت سود، یا به زبان ساده تر، استثمار طبقاتی می گویند.
از قرن پانزدهم تا نیمه ی دوم قرن بیستم تنش های ناشی از میزان رشد بازدهی تولیدی و میزان سهم اجتماعی از آن به صورت محدود و قابل کنترل برای سیستم سرمایه داری بوده است. لیکن در اواخر قرن بیستم و به ویژه، در اویل قرن کنونی، رشد فن آوری های نوین یک نوع جهش کمی و کیفی بی سابقه در روند تولید سرمایه داری ایجاد کرده است. این جهش، فرایند تولید را به نحو بارزی بی نیاز از نیروی کار کرده است. به این معنی که میزان کار انسانی لازم برای تامین سطح بالایی از تولید آن قدر کم است که طبقه ی سرمایه دار در مقابل یک پارادوکس تاریخی قرار گرفته است: یا باید دستیابی و به کارگیری فن آوری های جدید را نادیده بگیرد، که این امر ناممکن و در تناقض با ذات فزاینده ی رشد علم و دانش است، و یا باید بپذیرد که بابت کار کمتری به کارورزان حقوق قبلی و چه بسا بالاتری را بدهد، که این امر، برعکس، ممکن، اما در تناقض با فزایندگی سودآفرینی مندرج در منطق سرمایه داری است.
منطق سرمایه داری ساده است: اعمال آن گونه مدیریتی که سبب هزینه ی کمتر، بازدهی بیشتر و سود بالاتر شود. پس سرمایه داری باید بازدهی تولید را بالا ببرد، هزینه ها را پایین بیاورد و سود را به حداکثر برساند. تا زمانی که تولیدگری سرمایه داری با سرعتی تحول می یافت که ساختارهای اقتصادی و اجتماعی در حداقلی از هماهنگی با آن متحول می شدند، باورهای اعضای جامعه کشش دنبال کردن آن را داشت؛ اما امروز، با افزایش سرعت تحول ساختار اقتصادی و متناسب نبودن سرعت تحول ساختار اجتماعی با آن، فضای فکری و روانی اعضای جامعه کشش تحمل این شکاف را هر چه کمتر و کمتر دارد. دستگاه باورهای فرد در جامعه ی سرمایه داری دچار تنش شده است. در نتیجه، نظام سرمایه داری در آستانه ی برخورد با یک پارادوکس قوی قرار دارد: یا کاهش سرعت تحول ساختار اقتصادی و یا افزایش سرعت تحول ساختار اجتماعی. مورد اول تیری است در پای سرمایه داری توسط خودش، پس، از این کار پرهیز خواهد کرد؛ می ماند پذیرش سرعت بخشیدن به دگرگونی ساختار اجتماعی، که این نیز به معنای کاهش سهم سود سرمایه دار از تولید و دادن مزد و رفاه بیشتر برای کار کمتر است که این نیز نوعی نقض غرض است.

راه حل گریزی سرمایه داری
واقعیت این است که سرمایه داری برای برون رفت از این بن بست راه حل معجزه آسایی ندارد، لذا سراغ مُسکن آمده است. مُسکن آن اما در درون جوامع سرمایه داری نیست، چون آن جا قلب چرخش سرمایه است و باید آن چنان که هست حفظ شود. پس، دولت های سرمایه داری اینک تمام تلاش خود را به خرج می دهند که برای حفظ نظم اجتماعی درون این جوامع، برای آن مکانیزم های بیرونی بیاند و نه دیگر فقط مکانیزم های درونی و داخلی. و این بیرون که از آن سخن می گوییم جایی نیست جز یک سری از مناطق ثروتمند غیر سرمایه داری مدرن. بخش اصلی قاره ی آفریقا که در قرن نوزدهم غارت شد جزو این مناطق نیست، اما شمال آن که هنوز نفت دارد هست.
اگر قرار باشد که جنگ طبقاتی در درون جوامع سرمایه داری روی ندهد، باید که دولت های وابسته به سرمایه وظیفه ی خود را برای بیرون بردن این جنگ ها آغاز کنند و برای این منظور باید به سراغ مناطقی رفت که ثروت دارند و در صورت تخریب خود می توانند هزینه ی بازسازی خویش را پرداخت کنند. اهداف این استراتژی چند گانه است، از جمله این که با به وجود آوردن بازارهای کاری جدید، برای ماشین تولید سرمایه داری، این نظام بتواند سرعت تحول در درون جوامع خود را به گونه ای تنظیم کند که قاعده ی طلایی سرمایه داری، مبتنی بر عدم کاهش سودافزایی، به هیچ عنوان و به هیچ قیمت، سبب بر هم ریختن نظم اجتماعی در درون کشورهای سرمایه داری نشود. استراتژی انتخابی سرمایه داری جهانی برای این منظور ساده است: با تخریب بخش های عمده ای از جهان، انتظارات، مطالبات، الگو و سطح رفاه اجتماعی موجود در جهان به قدری پایین می آید که در کنار آن، سطح رفاهی تامین شده برای زندگی اجتماعی مزدبگیران جوامع سرمایه داری برایشان ارزشمند و قابل رضایت می گردد، هر چند که به نسبت رشد بازدهی و سودآوری تولید، این سطح زندگی برای کارگران و کارمندان کشورهای سرمایه داری بسیار ناچیز است. به عبارت دیگر، نظام سرمایه داری، آن چه را که در درون جوامع سرمایه داری می تواند کشش روانی اعضای جامعه را به هم زند و سطح مطالبات آنها را به حد تهدیدکننده برای سهم سود سرمایه تبدیل کند، از طریق تخریب و به آتش کشیدن بخشی از جهان و ایجاد شاخص های مقایسه ای کاذب تحت کنترل خود می گیرد.
برای این منظور نظام سرمایه داری سه منطقه ی جهان را مد نظر دارد: ۱) خاورمیانه و شمال آفریقا ۲) روسیه و آسیای مرکزی و ۳) آسیای جنوب شرقی. سه منطقه ی ثروتمندی که می توانند در صورت برخورداری از دمکراسی و رفاه، شاخص های جهانی را به گونه ای در درون جهان سرمایه داری به هم ریزند که نظام از بابت آن احساس خطر داخلی کند، در حالی که همین مناطق، وقتی به جنگ و تخریب دچار شوند، به منابع عظیم کار آفرینی و سودآفرینی و نیز ابزار کنترل اجتماعی در درون جوامع سرمایه داری تبدیل خواهند شد.

آیا راه حلی وجود دارد؟

با این نگاه می بینیم که پس داعش و پدیده هایی مانند آن برای نظام سرمایه داری ابزارهای مناسبی جهت هدف بالا هستند، یا به شکل فاعلی خود، برای از میان بردن نیروهای و الگوهای مردم گرا – مانند کوبانی-، از میان بردن مرزها و شکستن ساختار جوامع و ایجاد دولت-ملت های متزلزل و بی آینده و لذا تابع و چه به صورت مفعول، به عنوان عذر و بهانه در جهت لشگرکشی های اساسی و ماندگار. ائتلاف بیش از چهل کشور راه را برای لشگرکشی ناتو و کشورهای عمده ی سرمایه داری به میدان خاورمیانه بازکرده است.
آن چه آمد تحلیل کلانی است که نشان می دهد سرنوشت خاورمیانه و در ورای آن و با کنار گذاشتن تعارف ها، جهان، امروز ترکیبی شده است از ضروت حفظ منطق سودآفرینی فزاینده در دل کشورهای سرمایه داری از یکسو و خلاء محتوایی حاکم بر جوامعی که، به واسطه مشاهده ی بن بست الگوی سرمایه داری، انگیزه ای برای رفتن به سوی آن ندارند. امروز الگوی مدرنیته ی غربی دیگر الهام بخش جوامع غیر غربی نیست، زیرا به وضوح دیده می شود که این مدرنیته، در ورای وجه فلسفی خویش و در عمل، به نظامی تولد می بخشد که در پارادوکس مرگبار «تامین پویایی اقتصادی و تشدید ایستایی اجتماعی» دست و پا می زند و برای به تعویق انداختن خروج ساختاری از این پارادوکس، حاضر است جهان را با ماجراجویی در خاورمیانه و اوکراین و در آینده در آسیای جنوب شرقی، در معرض جنگ جهانی دیگری قرار دهد. پس از دو تجربه ی خونبار و دهشتناک جنگ های جهانی اول و دوم، سرمایه داری دیگر نه فقط زیبا نیست که زشتی خویش را به ضد اخلاقی ترین طریق ممکن بروز می دهد.
اما در حالی که بت سرمایه داری دیگر تحسین همگان را برنمی انگیزد از آن سوی، جایگزینی هم ندارد که بخواهد خود را بت شکن معرفی کند. به همین دلیل هم نیروهای معترض در درون کشورهای سرمایه داری قبله ی آمال دیگری ندارند که برای رفتن به سوی آن بخواهند تلاش همسو و مبارزه ی هدفمند کنند. در کشورهای غیر پیشرفته هم مردم برای ساختن یک جامعه ی متفاوت الگویی در مقابل خویش نمی بینند. به همین خاطر، خلایی که در بالا اشاره شد، سبب انفعال لایه های اجتماعی بالقوه کنشگر در کشورهای مرکزی از یکسو وموجب گرایش همین نیروها به سمت آرمان گرایی مذهبی رادیکال و خشن از سوی دیگر شده است. امتزاج این سرگردانی در هر دو دنیای پیشرفته و غیرپیشرفته را می توان در هجوم گسترده ی جوانان از دنیای اول به سوی ماجراجویی های با رنگ و بوی ایدئولوژیک در دنیای دوم دید، یعنی حضور هزاران جوان اروپایی در میان آدمکشان داعش در عراق و سوریه را.
چنین واقعیتی ما را به یک نتیجه گیری روشن می رساند و آن این که راه برون رفت از این بن بست تاریخی نه در بازگشت به ایدئولوژی هایی است که به نظر می رسد تاریخ کارآیی خود را از دست داده و برای زمانه ی کنونی نامناسب باشند، بلکه در رفتن به سوی یک آلترناتیو نظری جدید است که توانایی برانگیختن و هدایت کردن توده های میلیونی گمشده در جهان فقیر یا ثروتمند را داشته باشد. و این چه می تواند باشد؟

گزینه ی نوین برای خودرهایی بشر
پیش از آن که بخواهیم پیشنهادی در این باره ارائه دهیم بد نیست به خصوصیاتی که چنین دستگاه فکری باید دارا باشد بپردازیم:
۱) این تفکر باید جهان شمول باشد. یعنی نمی تواند بار دیگر تفکیک نژادی و زبانی و فرهنگی و ملیتی و امثال آن بپا کند. (مانند فاشیسم یا سوسیال ناسیونالیسم)
۲) این تفکر باید به آسانی فهم شود. یعنی به سادگی قابل ارائه و قابل درک باشد. به سطح بالایی از آموزش و فرهیختگی، که هر چه کمیاب تر می شود، نیاز نداشته باشد. شانس عمومیت یافتن آن و نماندن آن در حصاری از نخبگان در گرو این امر است.
۳) باید خصلت عملی و عملیاتی داشته باشد، یعنی در حد ایده و مفاهیم و احساسات حصر نماند و قابلیت اجرایی داشته باشد. باید بتواند راهنمای کارفردی و جمعی باشد.
۴) باید زاینده ی مخرج مشترک در ورای زبان و فرهنگ و ملیت باشد. یعنی افراد بتوانند با اتکاء به آن همدیگر را درک کرده و احساس اشتراک داشته باشند.
۵) باید توان هدایت و مدیریت داشته باشد، یعنی شاخص ها و ابزارهایی به دست دهد که بتواند حرکت برای برون رفت از بن بست تاریخی مورد نظر را هدایت کرده و میسر سازد.
با نگاهی به خصوصیات ضروری این آلترناتیو نظری این گونه برداشت می شود که ایدئولوژی های شناخته شده ی قبلی چندان این توانایی را نداشته و این امر را ثابت کرده اند. اگر به طور مثال مارکسیسم-لنینسیم خصلت فراگیر شدن می داشت بی شک در شرایطی که یک ابر قدرت با تمام امکانات مادی و غیر مادی خویش در پشت آن قرار داشت می توانست جهان را تسخیر کند، اگر روی نداد به این خاطر بود که برخی از این خصلت ها در آن مندرج نبوده است. این البته چیزی از ارزش نظری دستگاه تحلیلی مارکسیستی کم نمی کند، اما این آن نسخه ی نجات بخش برای شرایط پیچیده ی کنونی نیست. در انبان سرمایه داری هم چیزی برای ایفای این نقش نیست و مکاتب فکری وابسته به آن در نهایت در تناقض های ذاتی حاکم بر نظامی که به آنها تولد بخشیده است درجا می زنند و راه حل برون رفتی ندارند. مذاهب و شبه مذاهب نیز که در این میان نه بخشی از راه حل که قسمتی از مسلئه هستند و توسل به آنها بی شک شرایط را از آن چه هست باز وخیم تر خواهد ساخت.
پس در این میان آن چه می ماند آن مکتب فکریی است که بتواند با قدرت و اعتماد پا به میدان گذاشته و همه ی انسان ها را دعوت کند که حول یک مخرج مشترک تعمیم پذیر و جهان شمول گردهم آیند و به خودرهایی از شرایط نابودساز کنونی بپردازند. این مکتب «انسان مداری» است. مکتبی مبتنی بر یک بینش، که ارج و مقام انسان است و یک روش، که ارج گذاری به مقام انسان است. انسان مداری با قرار دادن اصول پایه ای زیر خطوط کار را برای ما مشخص می کند:
– اصل نخست: انسان برتر از هر چیز دیگر است.
– اصل دوم: جان و کرامت انسان بالاترین ارزش هاست.
– اصل سوم: حفظ جان و رعایت کرامت انسان ها باید به صورت نهادینه درآید.
این سه اصل به عنوان پایه های مکتب انسان مداری می تواند شاخص هایی برای تولد بخشیدن به یک جنبش جهانی رهاسازی جهان از سلطه ی سود و مذهب باشد؛ سود و مذهب: دو دشمن قدیمی بشر که جهان امروزی را به این روز سیاه انداخته اند. و به راستی آیا اگر جهان بشری خود را از سودگرایی نهادینه شده در منطق و ساختار سرمایه داری از یکسو و تعیین سرنوشت بشر بر اساس اراده ی ماوراء بشری موجودی به اسم خدا رها سازد، ساختن یک جهان انسان محور کار دشواری خواهد بود؟ جهانی که در آن معیار هر تصمیمی و هر رفتاری، چه فردی و چه اجتماعی، ارزش دهی به انسان و حفظ نهادینه ی جان و رعایت نهادینه ی کرامت او باشد.
این آن جهانی است که انسان مداری می تواند در شکل عملی و قابل تحقق خود به بشریت هدیه دهد. جهان رها شده از طمع ورزی طبقاتی برای بهره کشی از دیگران به نفع خویش و آزاد شده از تحمیل اراده ی موجودی در ورای ابرها به عقل و اختیار انسان ها، توسط کسانی که خود را واسطه ی رابطه با او و یا مجری قوانین وضع شده توسط وی می دانند. جهانی که در آن عقل و همدردی یا همان خرد و عشق بر روابط انسان ها حاکم است و هر کس خوشبختی خویش را در گرو تلاش برای خوشبخت ساختن دیگران می داند.
این وظیفه ی مهم امروز بر عهده ی نیروهای انسان مدار در سراسر جهان است که حول محور اصول پایه ای انسان مداری همدیگر را بیابند، همفکری کنند، هدف و استراتژی و تاکتیک ها را بناسازند، شبکه سازی و برنامه ریزی کنند و وارد عمل شوند. نگارنده قبلن وبه شکل دیگری این ضرورت را در قالب مقاله ی «بین الملل انسان مداری: انسان مداران جهان متحد شوید» ارائه داده است. امید است که انسان گرایان دیگری در این عرصه پا بگذرانند تا هم پایه های نظری این جنبش خودرهاساز را فراهم کنیم و هم زمینه های فعالیت عملی در این باره. رهایی انسان در گرو پایین کشیدن چیزهای دیگری است که به جای احترام به خود در راس هرم ارزشی خویش قرار داده است.

korosherfani@yahoo.com

ـــــــــــــــ
۱- این امر در ادبیات مارکسیسم به عنوان «رشد وسایل تولید» و «تحول روابط تولیدی» توصیف شده است.

 

 



مطالب مرتبط
ارسال نظر