بستر اجتماعی رويداد “شارلی ابدو” – کورش عرفانی — خودرهاگران


Error: Feed has an error or is not valid



 


 


 


 
اخبار و رویدادها
25 June 2017 /  یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶


بستر اجتماعی رویداد “شارلی ابدو” – کورش عرفانی

CharliHebdo

در وصف شکستن قلم ها در پاریس قلم بسیار و سخن فراوان گفته شد. تنی چند از بهترین روزنامه نگاران فرانسوی، که به طور لزوم قرار نیست همگان همه ی ایده های همگی آنها را تایید کنند، به خاک و خون کشیده شدند. اینک که تب احساسی موضوع فرونشسته است وقت آن است که خرد لگام به دست گیرد و ذهن ما را به سوی درکی عمیق از موضوع هدایت کند. آن چه که در پاریس گذشت معلول بود، علت، که نه، علت ها را باید در دایره ی وسیعی از پارامترهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دانست. هر یک از ابعاد در خود حرف بسیاری دارند که باید توسط کارشناسان هر حوزه ی موضوعی به آن ها پرداخته شود. یکی از ابعاد این وجه اجتماعی آنست که در حال حاضر در بین روشنفکران و محافل پیشرو و مردمی فرانسه، مانند سندیکاهای کارگری بخش اصلی توجهات را به خود جلب کرده است. نوشتار کنونی نیز به این وجه می پردازد. برای این منظورنگارنده به دور از تلاش برای تهیه ی یک مقاله ی آکادمیک جامعه شناختی، با اتکاء به شناخت و تجربه ی حاصل از کار و زندگی در این کشور این جنبه را که شاید در رسانه های خبری کمتر به آن پرداخته شده است عنوان می کند. اما ذکر می کنم که این نوشتار درباره وجه اجتماعی رویداد مورد نظر نه جامع است، نه پژوهشی و نه حتی مدعی دربرگیری نکته ای متقن. یک نگاه بسیار گذراست که شاید موقع مناسبی برای طرح آن باشد.

بافتار اجتماعی فرانسه و مهاجرین

جامعه ی فرانسه، به عنوان بستر وقوع این رویداد باید به عنوان یک جامعه ی سرمایه داری اروپایی در نظر گرفته شود. یعنی هم روابط طبقاتی آن بر اساس منطق سرمایه داری نهفته است و هم به عنوان یک کشور اروپایی میراث دار یک تاریخ خاص است. در سال ۲۰۰۸ نزدیک به یک پنجم جمعیت فرانسه دارای ریشه ی مهاجر از سراسر جهان بوده اند. حضور میلیون ها مهاجر و یا مهاجر الاصل از قاره ی آفریقا در این کشور از وجه تاریخی آن به مثابه یک دولت استعماری می آید و وضعیت زندگی این مهاجرین به عنوان طبقات محروم و مادون طبقه های اجتماعی جامعه ی فرانسه از خصلت سرمایه داری آن نشاءت می گیرد. این دو را که با هم ترکیب کنید می شود زندگی میلیون ها نفر که عنوان شهروند فرانسوی یا مقیم فرانسه را با خود یدک می کشند اما نه به راستی شهروندند و نه اقامت شان معنی مزیتی خاص می دهد.

نظام دولتی در فرانسه بر اساس تامین حداقل ها تنظیم شده است. می توان در این کشور از گرسنگی و بیماری نمرد، اما شاید تمام آن چه این ساختار عظیم به خیل گسترده ی مهاجر و مهاجر الاصل تقدیم می کند در همین خلاصه شود. میلیون ها نفر که ریشه های آفریقایی دارند در این کشور به عنوان نسل اول و دوم و سوم به سر می برند: الجزایری، مراکشی، تونسی، سنگالی، مالیایی و… آنها در فرانسه زیست می کنند اما در جامعه ی فرانسه زندگی نمی کنند. اکثریت آنها کارت ملی فرانسه را که نشان می دهد به طور رسمی فرانسوی هستند در جیب دارند اما خود را فرانسوی احساس نمی کنند. بسیاری از آنها نه رای می دهند نه در جستجوی رای هستند، نه رویدادهای جامعه را دنبال می کنند نه به دنبال درک پیچیدگی آنها هستند. آنها در فرانسه هستند اما با فرانسه نیستند.

این میلیون ها مهاجر و مهاجر الاصل در واقع امر قربانیان یک انتخاب نانوشته ی نظام حاکم در همدستی کامل با جامعه «فرانسوی» فرانسه هستند. در جامعه شناسی از مدل های ادغام یا عدم ادغام مهاجرین در سرزمین مادر یاد می شود: خودجادهی (۱): مهاجر فقط به طور فیزیکی در جامعه ی میزبان حضور دارد. ادغام (۲): مهاجر ضمن حفظ ویژگی های بومی خویش از ویژگی های جامعه ی میزبان نیز می پذیرد و با آن ترکیب آن زندگی می کند. همانندگرایی (۳): مهاجر خصوصیت های بومی خویش را رها ساخته و خویش را همانند ساکنان جامعه ی میزبان می سازد. می توان تنوعات بیشتری را که ترکیبی از این سه مدل هستند نیز در نظر گرفت، مانند همنشینی (۴).

در فرانسه اولی (خودجادهی)، به طور گسترده، دومی (ادغام)، به صورت اغلب ناموفق و سومی (همانندگرایی) به شکل دشوار صورت گرفته است. دلیل انتخاب گسترده ی الگوی نخست، نه میل و علاقه ی ابتدایی مهاجرین بلکه عدم موفقیت گسترده ی مدل دوم و نیز ناممکن جلوه کردن مدل سوم بوده است. جامعه ی فرانسه به دلیل آن که مهاجرین حاضر در خاک خویش را به دنبال یک تاریخ شکست خورده ی استعماری و به عنوان میراث شوم آن به سرزمین خویش کشیده است، هرگز حاضر نشده با موضوع به طور ریشه ای و بدیهی کنار آید. یعنی فرانسوی های غیر مهاجر هرگز نخواسته اند بپذیرند هجوم و حضور میلیون ها نفر از کشورهای آفریقایی به مملکت شان به دلیل این است که پیشنیان آنها به این قاره رفته و بیش از یک قرن آن را غارت کرده و در نهایت راه را برای ورود میلیون ها نفر از آن سرزمین های غارت شده به خاک فرانسه باز کرده اند. آنها به این نکته توجه نمی کنند که بدون غارت و حمل آن ثروت ها و به کارگیری نیروی انسانی به زور آورده شده به کشورشان، فرانسه هرگز رنگ پیشرفت و رفاهی را که اکنون دارد نمی داشت.

این پارادوکس تاریخی دولت و پیرو آن، جامعه ی فرانسه را به یک مجموعه ی دو چهره تبدیل کرده است. یک چهره که میراث انقلاب کبیر فرانسه است و در آن صحبت از برادری و برابری و عدالت است و دیگری، چهره ای که میراث استعمارگری آن کشور است و با خود غارت و جنایت و تبعیض را تداعی می کند. هنوز که هنوز است در حافظه ی تاریخی فرانسوی سفید این موضوع که سیاه یا می تواند برده و شهروند درجه ی دو باشد و یا نمی تواند مثل او فرانسوی باشد، جایی عمیق و قوی دارد. علیرغم تمام ژست های برابری طلبانه و مساوات جویانه ای که دستگاه سیاسی و فرهنگی این کشور از خود بروز می دهد در ذهن اکثریت بالایی از فرانسوی های سفید این موضوع که اینک میلیون ها «فرانسوی» سیاه و آفریقایی الاصل و مسلمان وجود دارد جا نیفتاده است.

این نگاه تبعیض آمیز اما خود را نه در قوانین و تصمیمات دولتی و یا حتی نه در بطن برنامه های رسانه های عمومی این کشور، بلکه در تمام سطوح جامعه خود را بروز داده و زندگی میلیون ها نفر از کسانی را که دارای ریشه های مهاجر هستند به غایت دشوار می کند. کافی است نگاه کنیم به شانس یک دختر جوان تحصیل کرده ی سیاهپوست و البته فرانسوی و شانس یک دختر سفید پوست با همان تحصیلات و او نیز فرانسوی. اولی می تواند به سختی کار بیابد، به دشواری کار خود را حفظ کند و در طول این مدت و در محیط کار قربانی تبعیض های پنهان بسیار باشد. دومی اما به ندرت با چنین چیزهایی برخورد می کند. هر دو آنها فرانسوی هستند، هر دو شهروند حساب می شوند اما سرنوشت اجتماعی آنها شباهتی با هم ندارد. یکی ممکن است برای دهه ها جهنمی را زندگی کند که دیگری هرگز نخواهد شناخت.

و این امریست که در سطح میلیونی و روزمره در فرانسه رخ می دهد. اما باز در اینجا به مثالی اشاره کردیم که به طور بالقوه بسیار خوش شانس است، چون هم تحصیل کرده است و هم توانسته کاری بیابد. لیکن در همین کشور با یک بیکاری ده درصدی خواهید یافت صدها هزار جوان سیاه و یا دارای اصلیت مهاجر را که علیرغم فرانسوی بودن خویش نه تحصیلات خود را به پایان می برند و نه حتی کاری موقت و سطح پایین نصیبشان می شود. این ها لشگر بیکاران و ناامیدان و سرخوردگان هستند. همان کسانی که نفرت از یک جامعه ی برپاشده بر تبعیض نانوشته در وجودشان انباشته شده و برای طغیان در جستجوی هر فرصت کوچک و یا بزرگی هستند. رفتار پلیس و دیوانسالاری با این جوانان، که از لایه های محروم جامعه محسوب می شود، به نحو گزنده ای تبعیض آمیز است. گزنده از این حیث که تبعیض مندرج در آن آشکار و رسمی نیست، ظریف و پنهان و نانوشته است. اما با بی رحمی تمام اعمال می شود و مرزی هم نمی شناسد.

حاشیه نشینی جغرافیایی و حاشیه نشینی اجتماعی

به این ترتیب جامعه ی فرانسه در دل خود دو نوع حاشیه نشین دارد: یکی انبوهی از خانواده های فقیر که در حاشیه ی شهرهای بزرگ و در برج های کوچک و بزرگی که در دهه ی شصت و هفتاد میلادی برای جا دادن کارگرانی که قرار بود جامعه ی نیمه صنعتی فرانسه را به جامعه ی تمام صنعتی تبدیل کنند ساخته شده بود و دیگری، حاشیه نشینانی که در دل شهرها ساکنند اما در حاشیه ی زندگی اجتماعی فرانسوی های غیر مهاجر زندگی می کنند. این دو نوع حاشیه نشینی با هم پیوند داشته و در بسیاری از موارد جا عوض می کنند. وقتی یک حاشیه نشین فقیر کاری پیدا می کند می تواند به داخل شهر بیاید و در حاشیه ی اجتماعی جامعه ی فرانسه زندگی کند و زمانی هم یک حاشیه نشین اجتماعی کار خود را از دست دهد می تواند به حاشیه ی شهرهای بزرگ پرتاب شود.

از آن جا که جامعه ی فرانسه نتوانسته تصمیم بگیرد که با گذشته ی انقلابی و استعماری خود چه کار می خواهد کند در ظاهر ارزش های انقلاب و در باطن رفتارهای استعمارگری عمل می کند. به همین دلیل ضمن آن که یک فرانسوی هرگز در ظاهر به خود اجازه نمی دهد تا از حضور این همه سیاه و فرانسوی مهاجرالاصل که در مترو و یا قطار کنارش نشسته اند و یا در محل کارش حضور دارند به نحوی آشکار اظهار نارضایتی کرده ونسبت به آنها رفتاری تبعیض آمیز نشان دهد، در عین حال به محض آن که همسر و خانواده و دوستان خود را یافت، با اطمینان از این که همگی فرانسوی «اصیل» هستند، عقده گشایی کرده و هر چه را در دل نگه داشته بیرون می ریزد. نکته ی جالب این که این نفرت پنهان شده و بزک شده را هم فرانسوی های سفید می دانند و هم فرانسوی های غیر سفید، اما هیچ یک این را به رخ دیگری نمی کشند. یک دورویی عظیم و عدم صداقت نهادینه شده در بسیاری از اعضای این جامعه ی بزرگ.

به واسطه ی تداوم این روند باطل، جامعه ی فرانسه و به همراهش اعضای آن، به شدت دو شخصیتی هستند، به قول برخی دورو هستند. و این دو رویی رفتاری اصالت زندگی اجتماعی را از این کشور سلب کرده است. یعنی آرامش و لذتی که در زندگی اجتماعی می بایست نصیب شهروندان شود در فرانسه به صورت مصنوعی و پرتنش است، حتی زمانی که اوضاع اقتصادی کشور بر وفق مراد است و بیکاری پایین و سطح درآمدها برای اکثریت قابل قبول است. شاید این یکی از دلایلی است که در برخی از سال ها از این کشور نخستین مصرف کننده داروهای ضد افسردگی در سطح جهان را ساخته باشد (۵). این نبود احساس راحتی حضور فرانسوی سفید در کنار فرانسوی سیاه و مسلمان و نیز درک و دریافت این عدم احساس راحتی توسط فرانسوی سیاه یا مسلمان سبب می شود که این ها در مجاورت همدیگر در کافه و رستوران و سینما، روابطی خوب، دارای اصالت و دلنشین نداشته باشند. هر چند که وقتی یک توریست نگاهی سطحی می اندازد می تواند نوعی امتزاج قومی و فرهنگی و نژادی ظاهری را در اماکن عمومی در این کشور ببیند.

به این ترتیب کشور فرانسه یکی از بدترین و نا موفق ترین مدل های روی کره ی زمین در زمینه ی ادغام فرهنگی می باشد. نگه داشتن میلیون ها نفر در دل جامعه بدون آن که جامعه آنها را در دل خود ادغام کند، یعنی بخشی از خویش سازد. فرانسه بعد از دهه ها نتوانسته است الجزایری و مراکشی و تونسی را از خود بداند و این حتی برای نسل های دوم و سوم این مهاجرین آفریقایی و مسلمان صادق است. به آنها ملیت می دهد اما آنها را جزو ملت خویش نمی داند.

این تبعیض گرایی آن جا ویژگی عمیق نژادی خود را بروز می دهد که بسیاری از یهودیان مهاجر سفید پوست به واسطه ی شباهت ظاهری خود، با تمام تفاوت های فرهنگی و مذهبی خویش، -که در بعضی موارد به مراتب بیشتر از تفاوت های الجزایری ها، به عنوان یک مثال، می باشد-، توانسته اند خود را در جامعه ی فرانسه ادغام ساخته و دارای قدرت و نفوذ عظیمی در سیاست، اقتصاد و رسانه های این کشور باشند. هر چند تعداد آنها به نسبت کمتر از تعداد مسلمان هاست اما جامعه ی فرانسه به طور کلی برای خود جا انداخته است که این مهاجرین یهودی لهستانی و روسی و اروپای شرقی، به خاطر شباهت ظاهری خود قابل قبول هستند. این در حالیست که نسل سوم و چهارم مهاجرین کشورهای مستعمره ی سابق فرانسه در آفریقای سیاه همچنان قربانی آشکار تبعیض رفتاری و نهادینه ی حاکم بر جامعه ی فرانسه می باشند.

چشم انداز

در چنین شرایطی می توان فهمید که این کشور نه فقط امروز که تا زمانی که برای خود یک خط راهبردی تاریخی در جهت پذیرش چند قومی-چند فرهنگی بودن تعیین نکند در همین بستر پر تنش باقی خواهد ماند. فرانسه باید بپذیرد که میراث استعماری او وبال گردنش است و نمی تواند آن را از سر باز کند. این میراث، پای میلیون ها نفر را به خاک فرانسه بازکرده است، آن جا مانده اند و عمر گذرانده اند و بر اساس قانون حق خاک، با به دنیا آوردن فرزندان خویش، شهروندان جدید فرانسوی را به این جامعه اهدا کرده اند و خود تابعیت فرانسه را دریافت کرده اند. اگر جامعه ی فرانسه نتواند از این دوشخصیتی بودن تاریخی خویش دست بردارد بی شک ما شاهد گسترش تنش ها و نمونه هایی مثل آن چه در دفتر «شارلی ابدو» دیدیم خواهیم بود. مردم فرانسه باید به موضوع ادغام فرهنگی مهاجرین به عنوان یک فرایند دوجانبه نگاه کنند، هم مهاجر باید تلاش کند خود را با فرهنگ جامعه ی میزبان هماهنگ سازد و هم فرانسوی باید تلاش کند تا مهاجر را به گونه ای پذیرا باشد که وی از این ادغام استقبال کند. رفتار سرد و تبعیض آمیز فرانسوی های سفید در قبال خارجی ها و فرانسوی های غیر سفید آنها را از هرگونه تلاشی برای این ادغام دور می سازد و از آنها خطرهای بالقوه ای برای انتقام کشی و تخریبگری می سازد.

زمانی که جوانان سیاه یا مسلمانی که یک کارت ملی فرانسه در جیب دارند، خود را همان قدر در کشوری که به دنیا آمده اند غریبه بیابند که در کشوری که سرزمین پدران و مادرانشان بوده است، دچار یک بحران هویتی می شوند که حل کردن آن به آسانی ممکن نیست. بدون اغراق بگوییم، هم اکنون میلیون ها فرانسوی غیر سفید و یا مسلمان در این کشور از این بحران هویتی رنج می برند. از شهروند دست دوم بودن خسته اند، از در حصار گتوهای شهری در حاشیه ی شهرهای بزرگ در جا زدن و از این که هیچ کس در طول عمرشان به طور علنی به آنها نمی گوید که ما آرزو می کنیم شما درکشور ما فرانسوی های سفید حضور نداشته باشید؛ اما در بسیاری از موقعیت های جوانان فوق این پیام را در نگاه ها و ژست ها و کلام غیر مستقیم احساس می کنند.

درس واقعه ی پاریس

واقعه ی «شارلی ابدو» نمود کوچکی است از تولید انسان های حاشیه ای که با اسلحه و خشونت خود را از حاشیه به متن می کشند. وقتی این جوانان منزوی می بینند که به دلیل مذهبشان، که برای آن هیچ انتخابی نداشته اند، قربانی تبعیض می شوند، راهی نمی بینند جز آن که برای تسکین سرخوردگی خویش این ناانتخاب را به یک انتخاب بارز و قوی تبدیل کنند. به همین دلیل مذهب برایشان تبدیل به ابزاری برای بناسازی هویت می شود. هویتی که، حتی اگر کاذب است، از بی هویتی تحمیل شده توسط جامعه ی تبعیض گرا مفیدتر است. به همین خاطر رویکرد این نسل های حاشیه نشین به مذهب، یک رویکرد ایدئولوژیک نیست، اجتماعی است، کارکردی است. در نبود شانسی برای صعود مادی، آنها مسیری برای صعود معنوی خود می سازند. با روی آوردن به این باور که از پس شهادت خویش می توانند به دنیایی دست پیدا کنند که در این جامعه ی پر از تبعیض هرگز نمی توانستند تصور کنند، برای خود یک شانس خوشبختی می تراشند. قضیه حتی فراتر از این است، برای آنها رادیکالیزم مذهبی در خاک فرانسه یا در سوریه و عراق برای پیوستن به چیزی نیست، برای فرار از آن چیزی است که از آن متنفرند، حتی اگر به قیمت جانشان تمام شود.

رادیکالیزم مندرج در باورهای مذهبی این جوانان که در رفتار خشونت آمیز آنها تبلور پیدا می کند فاقد محتوای خالص مذهبی است، بلکه برآیند خشونت نمادینی است که یک جامعه نابرابر، نژادپرست و حاشیه ساز بر آنها تحمیل کرده است. اگر شرایط اجازه دهد این جوانان حاشیه نشین قادر هستند که ساختارهای مادی نظم اجتماعی را زیر و رو سازند. این توان به تناسب خشم و نفرتی است که در تمام طول عمر خویش در مدرسه و خیابان و این سوی و آن سوی در خویش ذخیره ساخته اند. اتفاقاتی مانند آن چه در «شارلی ابدو» روی داد نمودی است از آن چه می تواند در سطوح بزرگتر روی دهد. نگاهی به سابقه ی دو نفری که عاملان این واقعه بودند به خوبی نقص مسیر اجتماعی موفق در زندگی آنها را آشکار می سازد.

اینک می ماند که دولت و تابع آن، جامعه ی فرانسه، چه واکنشی می خواهند به این شرایط نشان دهند. اگر راه برخورد با این واقعیت ها یک راه مبتنی بر سرکوب و خشونت باشد، می توان انتظار داشت که صلح اجتماعی در فرانسه در آینده باز هم شکننده تر شده و این کشور دوران پر تلاطمی را پیش روی داشته باشد. دورانی که در آن، نگاه سرکوب گر نسبت به یک بخش از جمعیت کشور که در دل خود خشم و سرخوردگی بسیار دارد، او را واخواهد داشت که در یک برخورد آخردنیاگرایانه (۶) دست به رفتارهایی بسیار خشن و غیر قابل پیش بینی، اما قابل انتظار بزند. یعنی شاهد رفتارهایی مشابه آن چه در افغانستان و عراق هستیم. تجربه ی جوامع از هم پاشیده ی این دو کشور باید برای مقامات فرانسه و نیز مردم این کشور درسی باشد که وارد این مسیرمنفی نشوند. بر عکس، آن چه می تواند جامعه ی فرانسه را از این بحران اجتماعی نجات دهد، روی آوردن به میراث انقلاب تاریخ خود است. میراثی که از فرانسوی ها می خواهد مفهوم واقعی برابری را در برخورد با انسان ها، از هر نژاد و قوم و مذهب پیاده کنند، و این نه فقط در قانون مکتوب، که در کنه رفتارهای اجتماعی روزمره ی خویش. این انسان مداری (۷) است که می تواند مسیر نجات جامعه ی فرانسه باشد.

آپارتاید اجتماعی و طبقاتی، جامعه ی فرانسه را به لبه پرتگاه کشانده است، اینک این کشور باید تصمیم بگیرد که می خواهد خود را با یک رویه ی سرکوبگرانه به دره ی سقوط افکند و یا برعکس، با مراجعه به حقوق بشر، انسان مداری و ارزش های انقلاب کبیر فرانسه، مسیر تاریخی تازه ای را به پیش گیرد. مسیری در راه دگرگون ساختن ذهنیت شهروندان و آشتی دادن آنها با گذشته و حال خویش به طور همزمان. رشد جریان های تند سیاسی مانند «جبهه ی ملی» (۸) فرانسه که موضعی به طور آشکار ضد خارجی دارد می تواند بستر ساز یک فاشیسم فرانسوی شود.

وقت آن است که خردمندان و فرهیختگان جامعه ی فرانسه با بهره بردن از داده های علوم اجتماعی به عنوان ابزار کاری و الهام از ارزش های انقلاب فرانسه، به عنوان پایه های اخلاقی، آغازگر یک تحول عمیق و ماندگار در این کشور باشند. تحولی که ممکن است نیم قرن یا شاید بیشتر به طول بیانجامد، اما در نهایت از دل آن یک جامعه ی رها شده از گذشته ی منفی خویش بیرون خواهد آمد. یک فرانسه ی آشتی کرده با خود، فرانسه ی وارد صلح شده با خویش. فرانسه ای انسان مدار، لائیک و پیشرو.

نگارنده به عنوان کسی که بیش از یک دهه و نیم در آن کشور زیسته و کار کرده است در کنار عشق به فرهنگ و تاریخ و زبان ایرانی، علاقه ی وافری به تاریخ و فرهنگ و زبان این کشور دارد، اما در عین حال، در قامت یک جامعه شناس، این ویژگی تخریب گر اجتماعی و رفتاری را در طول سال های اقامت خویش در آن جا دیده است. به همین خاطر امیدوارم که کشوری که این دست آوردهای زیبا برای فلسفه و ادبیات و علم داشته است بتواند مانع از آن شود که قربانی بخش های تاریک و سیاه تاریخ خویش شود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- Insertion
۲- Integration
۳- Assimilation
۴- Cohabitation
۵- فرانسوی ها با ۲۱ درصد از تجربه ی افسردگی در زندگی خویش در بالاترین مقام پس از آمریکا با ۱۹.۲ درصد قرار دارند.
۶- Apocalyptical
۷- Humanism
۸- Front National (F) (National Front (EN)

 



مطالب مرتبط
ارسال نظر