پرسش و پاسخ — خودرهاگران


Error: Feed has an error or is not valid



 


 


 


 
اخبار و رویدادها
18 August 2017 /  جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶


پرسش و پاسخ

  1. پرسش شماره ۱

    چرا روشنفکران , سکولار ها و گروه های چپ در ایران و کشورهای خاورمیانه قادر نبوده اند به اندازه مذهبیون در امر سازمان دهی موفق باشند؟

      پاسخ خودرهاگران
      این کشورها تقریبا بدون استثناء تحت حاکمیت های استبدادی بوده اند. حکومت هایی که خود برخاسته ی از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی استبداد زده و روابط نابرابر اقتصادی می باشند. در حالی که این حکومت های استبدادی با نیروهای چپ و سکولار در عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی اختلاف و حتی تضاد داشته اند، با نیروهای مذهبی فقط در عرصه ی سیاسی قدری مشکل داشتند. بنابراین، بستر هماهنگی و همدستی برای حکومت های استبدادی و نیروهای مذهبی بسیار فراهم بوده و با قدری تقسیم قدرت می توانستند به خوبی و خوشی با هم بسازند. تضاد این حاکمیت ها با نیروهای مذهبی فقط زمانی اوج می گرفته که مذهبیون در پی کسب اهرم های قدرت در درون ساختار سیاسی بر می آمده اند و می خواسته اند انحصار قدرتمداران حاکم را به هم بزنند.
      نیروهای چپ اما تضاد ماهوی با حکومت های استبدادی داشته اند: در عرصه ی اقتصاد خواهان شکستن آن و استقرار نهادینه ی عدالت اجتماعی، در عرصه ی فرهنگی خواهان آزادی از بندهای سنت گرایی و رفتن به سوی هنر و ادبیات اجتماعی و انسان مدار، در عرصه ی اجتماعی پیامدار رهایی از نابرابری طبقاتی و سرانجام، در حوزه ی سیاسی، نیروهای چپ در پی سرنگونی حکومت های استبدادی و جایگزینی آن با یک حاکمیت مردمی بوده اند.
      نبود هیچ نقطه ی مشترک میان نیروهای چپ و یا سکولارهای دمکراسی خواه با حکومت های استبدادی سبب می شده است که تمام توان و قدرت نیروهای سرکوبگر این رژیم های مستبد بر علیه این نیروهای به کار رود تا آنها را تار و مار کنند. به همین واسطه نیز در مدرسه و دانشگاه و کارخانه و مطبوعات و هر جای دیگر، دستگاه های اطلاعاتی و امنیتی کشورهای استبدادی در پی شکار نیروهای فعال چپ و دمکرات بوده اند. این فشار و سرکوب مداوم شانس هر گونه حرکت سازمان یافته را از این نیروها سلب می کرد و آنها را وادار می ساخت که به اشکال مخفی و یا چریکی فعالیت سیاسی روی آورند. ویژگی اصلی این نوع از کار، عدم پیوند مستقیم آن با نیروهای اجتماعی است. امری که سبب می شود سازماندهی اجتماعی توسط نیروهای چپ و سکولار ناممکن و نا موجود باشد. البته این به آن معنی نبود که راه حلی برای این بن بست وجود نمی داشت، اما خام بودن و احساسات گرایی نیروهای چپ به آنها اجازه نداد که با تعمیق شناخت خود از جامعه و نظام حاکم بر آن، شکاف ها و فرصت ها را شناسایی و مورد استفاده قرار دهند.
      به موازات این عدم حضور نیروهای چپ و سکولار برای پیشبرد سازماندهی اجتماعی، نیروهای مذهبی با اثبات بی خطر بودن سیاسی خود، در شرایطی که قدرت سرکوب رژیم بالاست، اجازه می یافتند تا در صحنه های و سطوح مختلف زندگی روزمره ی مردم رخنه کرده و حضور داشته باشند. برای پوشش بخشیدن به حضور خود در سراسر جامعه نیروهای مذهبی چاره ای نداشته اند جز آن که به طور سازمان یافته عمل کنند. لذا دارای سلسله مراتب، نوعی از تشکیلات نیمه حرفه ای و هدفمندی و انضباط شدند. کافیست به مثال کاروان های حج نگاه کنیم و این که تهیه و تدارک سفر چند ده هزار نفر از زائران توسط تشکل های مذهبی، خود تجارب مدیریتی فراوانی را به مذهبیون آموخت. و یا مدیریت فعالیت ها و تعمیر و نگهداری هزاران مسجد و امامزاده و غیره در سطح کشور. این ها همه بدون سازماندهی ناممکن است. ضمن این که هر کدام از این فعالیت ها صدها یا هزاران نفر از مردم را به عنوان داوطلب تحت پوشش این نهادها در آورده و تمرینی خوب برای سازماندهی اجتماعی به طور تجربی محسوب می شد.
      از همین روی، وقتی شرایط سیاسی ملتهب شده و رژیم دیکتاتوری حاکم به هر دلیلی رو به فروپاشی می رود، آماده ترین، با تجربه ترین و سازمان یافته ترین نیرو برای به دست گرفتن صحنه، مذهبی ها هستند. آنها نیروهای اجتماعی را در جهتی که به ظاهر با خواست های توده ها برای آزادی و عدالت است هدایت می کنند، به این واسطه برای خود مشروعیتی فرا مذهبی نیز تهیه می بینند. یعنی چون خود را همسو با «انقلاب» و «جنبش» مردم نشان می دهند و در آن کارکرد دارند، به نوعی و به تدریج حتی صاحب حرکت می شوند. بخصوص وقتی رهبران جاه طلبی مانند خمینی نیز در میان نیروهای مذهبی وجود دارند. از طریق همین کارکرد و مشروعیت کسب شده از آن می توانند در فردای سرنگونی دیکتاتوری، خلاء سیاسی موجود را به سرعت و با تکیه بر تجربه و قدرت سازمان یافته ی خویش پر کنند و به سوی کسب قدرت سیاسی و برقراری یک حکومت مذهبی بروند. آنها در روندهای انتخاباتی شبه دمکراتیک با تکیه بر اکثریت سنت گرای و مذهب زده ی جامعه بالاترین رای را هم نصیب خویش می سازند.
      پس از آن هم، به نوبه ی خود، شانس سازمان یابی سایر نیروها و از جمله تشکل های سکولار و چپ را از آنان سلب می کنند.
  1. پرسش شماره ۲

    من به مارکسیسم و لنینیسم علاقمندم. اما نمی توانم تشخیص دهم که شما آیا همان حرف ها را می زنید یا چیز متفاوتی است. نمی توانم واژه های مارکسیستی را در نوشته های شما پیدا کنم اما به نظر می رسد که درباره ی چیزهایی می گویید که برایم آشناست. لطفا بگویید آیا خودرهاگران یک تشکیلات مارکسیست-لنینیست است؟

      پاسخ خودرهاگران

      با درود
      در توضیحی پیرامون آن چه نوشته اید باید بگویم که بهتر است درگیر واژه ها و ادبیات خاصی نباشیم و به محتوا و ذات پدیده ها توجه کنیم. این که ما یک میز را صندلی بنامیم چیزی از کارکرد آن به عنوان یک میز تغییر نمی دهد. دوستان چپ ما معمولا درگیر یک برخود نوستالژیک و احساسی با مارکسیسم و لنینیزم هستند و دقت نمی کنند که این مکتب ها نیز خود محصول تاریخ خویش بوده اند و بر مبنای روابط متقابل با واقعیت ها یعنی یک منطق دیالکتیکی دستخوش تغییر هستند.
      من بیلان چپ ایران را در ورای احساس پاکی که جانباختگان آن داشته اند درخشان نمی بینیم و دلیل آن نیز نه درست و نادرست بودن مارکسیسم که در درک ناقص آنها از زیربناهای تفکر مارکسیستی است. خود را نباید در تنگناهای گذشته ای پر از مسله درگیر کنیم. پایمان باید به سوی جلو گام بردارد. نگاه نو و اندیشه نو مکمل همدیگرند.
      حال بگذارید ببینیم که آیا خودرهاگران و آن چه می گوید چیزی از یک درک مارکسیستی جامعه در خود دارد یا خیر.

      ۱) ما انسان را اصل همه تغییرات و ساختارسازی های تاریخی جامعه قرار می دهیم. به عبارت دیگر انسان نباید در خدمت جامعه باشد، جامعه باید در خدمت انسان باشد.
      ۲) این نگاه هر گونه ایده ای را که بخواهد چیزی را در ورای جان و کرامت بشر قرار دهد رد می کند. اسمش، عنوانش و توجیهش هر چه که می خواهد باشد، هیچ چیز برتر از انسان، زندگی و حرمت او نیست. هیچ چیز.
      ۳) اگر این اندیشه را که انسان مداری می نامیم مبنا قرار دهیم می توانیم در مسیر ساختن جامعه ای عمل کنیم که برای تامین جان انسان و حفاظت از حرمت او ساخته و پرداخته می شود. (جامعه ی ایده آل)
      ۴) راه ساختن این جامعه آن است که قدرت سیاسی و قدرت اقتصادی در دست مردم باشد.
      ۵) برای این که این دو قدرت به دست مردم بیافتد نیاز به قدرت اجتماعی است. قدرت اجتماعی یعنی قدرت سازمان یافته و نهادینه شده ی مردم.
      ۶) پس، مسیر ایجاد تغییر بنیادین و رسیدن به جامعه ی ایده آل این است که ۱) قدرت اجتماعی بنیان گذاشته شود. ۲) قدرت سیاسی را محدود کند (نقش ضد قدرت) ۳) قدرت اقتصادی را به تدریج به دست آورد. ۴) قدرت سیاسی یا همان نهاد دولت و حکومت را برای همیشه تعطیل کند. ۵) مدیریت کامل جامعه را در تمام سطوح و حوزه ها زیر نظر مستقیم مردم باشد.
      ۷) برای آغاز حرکت در این مسیر از همین حالا باید دو چیز را گسترش داد: ۱) تفکر انسان مدار را که باید به زبان ساده و با مثال های مشخص و اصیل در جامعه ترویج کرد. ۲) فکر و فن سازماندهی اجتماعی را در جامعه گسترش داد.
      ۸) این روند طولانی، تدریجی و گام به گام است و باید با هشیاری و دقت به جزییات و ضروریات آن پرداخت و برای آن راهکارهای عملی پیشنهاد داد. موضوعات و رویدادهای تاکتیکی مانند تغییر رژیم نباید این جریان را منحرف و سرگرم سازد. این جریان افرادی را و خطی را می طلبد جدی، اهل کار، پایدار و غیر احساساتی.
      ۹) سازمان خودرهاگران تشکلی است برای گردآوردن افرادی که به این راه باور دارند تا تلاش های خود را به طور منظم و گسترده درآورد. کار در این زمینه نیاز به صبر، متانت، دید دور و حوصله ی وصف ناپذیر دارد و تعارفی هم در کار نیست.

      نا بر آن چه آمد می بینیم که ما بدون درگیر کردن خود در چارچوب های فکری از پیش تعیین شده یا با تکیه ی مصنوعی بر یک ادبیات خاص، تلاش داریم تا حرف ها و گفته های خویش را با تکیه بر اصالت انسانی که نزدیک ترین و قابل فهم ترین منبع خردورزی و درک احساسی از پدیده هاست بیان کنیم. بدیهی است که اگر کسی بخواهد با عینک سنتی به این حرف نگاه کند می تواند آن را عجیب ببیند. اما اگر ذهن باز داشته باشیم و به ذات پدیده ها دقت کنیم تصویر به گونه ی دیگری است.
      خودرهاگران در چند عبارت خلاصه شدنی است:
      • قراردادن انسان، جان و کرامت او برتر از هر چیز دیگر،