بسوی مرحله دوم جهانی شدن

بسوی مرحله دوم جهانی شدن

تحلیلی از جنبش های آزادیخواهی در خاورمیانه و شمال آفریقا و مقایسه آنها با جنبش سبز در ایران

گفت و گو با دکتر عطا هودشتیان

علی شریفیان – مونترال

علی شریفیان

این گفت و گو در روزهای آغازین ماه فوریه انجام شده است. زمانی که مردم تونس توانستند با خیزش پیروزمندانه خود به دیکتاتوری زین الدین بن علی بعد از بیست و دو سال پایان دهند. مردم مصر میدان « تحریر» قاهره را در تلاش شبانروزی خود برای به زیر کشیدن رژیم خودکامه حسنی مبارک، به مرکز جهان تبدیل کرده بودند. جنبشی که دست کم به هدف نخستین خود که پایین کشیدن مبارک از قدرت بود، دست یافت. همزمان با این تحولات تاریخ ساز، اعتراضات مردمی در دیگر کشورها منطقه در ابعادی چشم گیر ادامه دارد. این توفان سهمگین و قدرتمند، خیزش های عدالت خواهی مردمی به الجزایر، یمن، اردن  هم رسیده است. اکنون اعتراضات مردمی در عربستان سعودی، بحرین و کویت هم خبر ساز شده اند.

خوب که بنگریم ، می توان گفت مردم ایران آغاز گر این خیزش های مردمی بوده اند. جنبش سبز مردم ایران بیش از بیست ماه پیش آغاز شد. مبارزات مردم ایران برای رهایی از استبداد و حکومت تمامیت خواه مذهبی، هنوز به هدف های خود نرسیده اما رستاخیز 25 بهمن مردم ایران نشان داد، در نهایت به پیروزی خواهد رسید.  در گفت و گو با دکتر هودشتیان، تلاش کرده ایم با بررسی جنبش های پیروزمندانه مردم تونس و مصر به تحلیل مقایسه ای بین این جنبش ها و جنبش سبز بپردازیم.

عطا هو دشتیان فارغ التحصیل رشته فلسفه از دانشگاه سوربن و دارای درجه دکتری در رشته علوم سیاسی از دانشگاه پاریس است. حوزه های اصلی تخصص وی جهانی شدن، مدرنیته و مسئله غرب و شرق است. وی از اوایل دهه نود میلادی تاکنون مشغول تدریس و پژوهش در دانشگاههای فرانسه و کشورهای مختلف بوده است. از وی مطالب گوناگونی درباره مدرنیته و جهانی شدن به زبان های فارسی فرانسه و انگلیسی به چاپ رسیده است. هم اینک وی مدیر مدرسه عالی مدیریت بین المللی کانادا در مونترال است. کتاب «مدرنيته، جهاني شدن و ايران» (1382) به فارسی و « مدرنیته بدون غرب » (1385) به زبان فرانسه از آثاری است که در ایران و در فرانسه تا کنون از دکتر هودشتیان منتشر شده است. ترجمه فارسی کتاب دوم او اکنون دارد آماده چاپ می شود. از این پژوهشگر تا کنون ده ها مقاله تحلیلی در باره مسائل ایران و بویژه جنبش سبز در رسانه ها منتشر شده است. او همچنین تا کنون سخنرانی ها و گفت و گو های متعددی در همین زمینه داشته است. (1)

 

*  *  *

فاز دوم جهانی شدن – یک تحلیل ماکرُو

س) سرنوشت و آینده جنبشهای منطقه را بطور کلی چگونه می بینید؟ چه عاملی باعث این تحولات گسترده و عظیم شد؟

ج) بگذارید برای شروع کمی وسیع تر نگاه کنیم. شاید بتوان این جنبش ها را از دو بُعد دید. یکی بُعد کلان (Macro ماکرُو) و یکی بُعد خُرد  ( Micro میکرو). به صورت خیلی کوتاه بُعد کلان را عنوان میکنم:

در منطقه چه چیزی از دیدگاه تاریخی در حال شکل گیریست؟ مشاهده میکنیم که یک فصل مشترک، یک شبکه واحد از تلاشی همه فهم دارد در این کشورها شکل میگیرد و همین واقعیت نیز همزمانی این جنبش ها را از زاویه دیگری آشکار میکند.

تحلیل ما در بعد کلان چنین میگوید: کشورهایی که تاکنون “حاشیه ای” قلمداد میشدند، در دوران جدیدی از “جهانی شدن” قرار گرفته اند، دورانی که در ادامه فاز جهانی شدن اقتصادی و صنعتی جهان قرار میگیرد. من نام این دوران جدید را « جهانی شدن آزادی » می گذارم، در مقابل جهانی شدن اقتصاد و تکنولوژی. این «جهانی شدن آزادی» در واقع ادامه  منطقی دوران نخست است.
منطق دوران نخست جهانی شدن تصورش این بود که اساس کار همانا جهانی کردن اقتصاد و تکنولوژی ست. شرکت های غربی در دهه های 80 و 90 به بازارهای کشورهای ” درحال توسعه ” هجوم آوردند. شعار “آزاد کردن قیمت ها” و “اقتصاد آزاد بازار” را سر دادند. و تقریبا همه کشورهای تاکنون “حاشیه ای” منطق اقتصاد آزاد را پیاده کردند.

غافل از آنکه زمانی که این رقابت آزاد و اقتصاد آزاد در چهارچوب بازار جهانی گسترده میشود، امواج “نا خواسته” آن به بازار خلاصه نمی شود و بتدریج سراسر جامعه و طبفات اجتماعی را در بر میگیرد.

حال مشکل کجا بود: مشکل درک این دولت ها از همان مسئله قدیمی “توسعه” است. در پی جهانی شدن اقتصاد و تکنولوژی در فاز اول، توسعه و رشد اقتصاد بازار در انحصار طبقات دولتی، حاکمان و فرادستان قرار گرفت و باز و دوباره طبقات تنگدست بهره چندانی از این “آزادی” نبردند.

در طول سی سال اخیر، از دهه هشتاد میلادی، یعنی از زمانی که رونالد ریگان در آمریکا و مارگارت تاچر در انگلستان جریان جهانی شدن سرمایه را آغاز کردند، غالب کشورهای اروپای شرقی، آسیای مرکزی و آفریقای شمالی و خاور میانه و خاور دور، بیشتر بر توسعه اقتصادی  توسط دولتها تاکید میکردند. این “اقتصاد آزاد” ی  بدون آزادی برای مردم بود. مردم و طبقات محروم از بهره بری و سود و رفاه اجتماعی  که میتوانست احتمالا یک اقتصاد آزاد در حد معقول منصفانه ای ارائه دهد، بی بهره بودند.

مصر کشوریست که در طول چند دهه گذشته بیشتر از دیگران درهای اقتصاد خود را بروی شرکتهای غربی بسادگی گشود، و این شرکتها بهمراه دولت و حاکمان مصر سود سالانه هنگفتی را از این “آزادی” اقتصادی میبردند، لیکن بهره  اندک و در حد حتی ناچیزی به مردم میرسید. گزارش روزنامه وال استریت چندروز پیش نشان میدهد که 24 میلیون مصری باروزی کمتر از 2 دلار زندگی میکنند. خوب این وضعیت تاکی میتوانست ادامه پیدا کند؟ پس فرادستان از این “آزادی” بسیار سود بردند و بخش عمده فرودستان فقیر تر شدند. اینها همه بالاخره نتیجه شکست قطعی تئوری میلتون فریدمن و مکتب شیکاگو (2) است. با توضیحی که در باره چگونگی جهانی شدن سرمایه دادیم،  باید گفت که عصر خشم، فریاد و آزادیخواهی مردم این کشور ها رسیده است.

دنیای مجازی و آموزش و پرورش

س) اشاره ای شما به آزادی و آزادیخواهی ، منظور  آزادی های اجتماعی و سیاسی  است؟

ج) بله، چیزی بغیر از این نیست. تاکنون این آزادی ها و تمام مواهب آن تنها برای طبقات فربه شده حاکم و یا وابسته به حکومت وجود داشت. مسلما روزنامه ها و مطبوعات در تونس و مصر بیشتر از ایران آزاد بودند. با اینحال این به هیچ وجهه کافی نبود اگر چه همین “آزادی” نسبی و محدود، راه را برای افزایش تقاضاهای مردمی بیشتر کرد. این دوراهی همه رژیمهای دیکتاتوریست.

در حوزه بازار، این طبقات بالا بودند که امکان را داشتند که هر چه بیشتر کیسه خودشان را پر کنند و از سودهای فزاینده ای که در واقع انتقال سرمایه، صنعت و تکنولوژی از غرب به شرق آورده بود، بهره ببرند. غافل از اینکه پا به پای گسترش صنعت و اقتصاد پیشرفته مدل غربی، بتدریج در جوامعی چون آفریقای شمالی و خاورمیانه در طول سی سال گذشته، دو مقوله در کنار اینها آمدند: آموزش و پرورش جدید (مدارس و دانشگاه ها) که گاه تا مناطق دوردست و روستایی نیز گسترش یافت. و شبگه اینترنت یا دنیای مجازی که “بی کسان” را به “همه کسان” متصل نمود.

در چشم کسانی که فاز اول جهانی شدن را شروع کرده بودند مثل ریگان و تاچر  و شرکت های سود بر غربی، این روند، و اثرات این دومقوله آنقدرها قابل پیش بینی نبود.  جهانی شدن دهه 80 میلادی، تغییرات بنیادی و بزرگی را در شهر های مرکزی این کشورها پدید آورد. توسعه صنعتی فوق العاده بود. من در طول این دهه 90 برای ماموریت های دانشگاهی و تدریس به دفعات به این کشورها سفر میکردم. زمانی که شرکت ها و صنایع جدید در این کشور های رشد کردند، شهر ها گسترده تر و پر جمعیت تر شدند، گسترش آموزش و پرورش جدید از یک سو و پای گیری دنیای جدید مجازی بسیار پر قدرت اینترنت از سوی دیگر، سبب شد که جوانانی که به مدرسه و دانشگاه راه پیدا کرده  بودند، بتدریج دریابند که چقدر جامعه آزاد خوب است، بهره بری از آن به چه معناست و چرا آنها آزاد نیستند.

این نسل تازه با دیدگان باز خود ،از طریق اینترنت و دنیای مجازی اطلاعات راجع به واقعیت های جوامع غربی را گرفته و با این اطلاعات درآنها یک آگاهی جدید پدیدار شد. سرعت برق آسای انتقال اطلاعات همه را از جمله طراحان اولیه این تکنولوژی را شگفت زده کرد. جهان نمی توانست و نخواهد توانست به شکل سابق ادامه حیات دهد. این رشد آگاهی زلزه ای ناپیدا و زیرزمینی را در درونی ترین لایه های جامعه، فعال ترین و جوانترین و شهری ترین آنها شکل  داده ، تا اینکه نتایج این آگاهی، امروز بلاخره سراسری شد.

س) به لحاظ تاریخی، با نگرشی تقویمی بنظر می رسد یک هماهنگی بین طول زمان بالغ شدن نسلی که به آن اشاره کردید، تاریخ شروع و گسترش اینترنت و طول زمان حکمرانی دیکتاتورهای منطقه  وجود دارد.

ج) بله و این شگفت آور است که عمر یک نسل معمولا 30 سال است، دیکتاتورهای منطقه هم غالبا 30 ساله اند و اینترنت نیز تقریبا کمی کمتر از همین میزان عمر دارد. با علم به اینکه سرعت معجزه آسا و اثرگذاری اینترنت، هر 10 سال را به دوره ای بسیار کوتاه تر خلاصه میکند.

رشد دنیای مجازی و گسترش آموزش و پرورش ،گسترش فوق العاده دانشگاه ها و مدارس در این کشورها، در طول سی سال گذشته، بهمراه رشد اقتصادی و صعنعت رفاه دهنده، گام به گام سطح توقع مردمان کوچه و بازار را هم از دولت  حاکم و طبقات فربه و فرادست و هم از خودشان بالا برد. نگاه این مردمان به “خود” شان متحول شد. زیرا دریافتند که نوع دیگری از زندگی در غرب جریان دارد که در آن به انسان، به زن و مرد و جوان، بگونه دیگری برخورد میشود. یعنی به آنها احترام گذاشته میشود، و برای جان و آزادیشان ارزش قائل میشوند. و نیز دریافتند که نه این احترام و نه آن آزادی را کسی به کسی مجانی نمی دهد، و باید برای آن تلاش بیدریغ کرد و درصورت این تلاش، امکان رسیدن  به آنها شاید بدست آید.  این پروسه که در مصر و تونس و در بسیاری از این کشورها شروع شده، آغاز تحولات بزرگی است که ما هنوز در آغاز آنها هستیم.

رشد توقع از خود، پدیده ای بازگشت ناپذیر است. چون به حیات ناپیدای درون و آگاهی های خفته و درونی شده دست میبرد. یک آگاهی ریاضی و یا یک داده مکانیکی نیست که بتوان آنرا با یک شاستی به حالت نخست خود باز گرداند. این آغاز “فردگرایی” ست که نمونه عالی آنرا در جنبش سبز در ایران دیدیم، که من پیش از این بسیار درباره اش گفته ام.

شبکه ای شدن جهان: از انقلاب تا اعتراض

س) آیا میتوانید کمی بیشتر در باره نقش اینترنت و نتایج حضور و ثمرات دنیای مجازی بگویید…

ج) در طول دهه گذشته، بیان و عرضه افکار، دیدگاه ها، آرزوهای بیست ساله ها و سی ساله های این جوامع، بدلیل وجود سرکوب و دیکتاتوری، از طریق دنیای مجازی صورت گرفته است. در روانشناسی فرید از این کنش بعنوان “تخلیه روانی” نام برده شده است. تا قبل از پیدایش اینترنت حتی امکان این تخلیه روانی در یک فضای مجازی هم نبود. دقت شود: این نوعی بیان است که غالبا با فیدبک ( Feedback “بازخورد”)، یعنی یک عکس العمل روبرو می شود. دیگران جواب میدهند و با شکایات و دلمردگی های آن جوان همزبان میشوند. به این ترتیب، در این نوع تخیله روانی نوعی “کمیونیتی”، یک گروهبندی اجتماعی شکل میگیرد. و ناله ها و شکایات بسرعت همگانی میشود. و اقشار دیگر مردم و توده های شهری و غیر شهری را از همه سنین بتدریج بخود جذب میکند و در نهایت به یک حرکت و یا مجموعه حرکاتی در فضا و میدان واقعی زندگی جوامع تبدیل می شود.

س) اما چه چیزی در جهان متحول شده است؟

ج) به نظر من یکی از نکات کلیدی جهان امروز واقعیت شبکه آن است. اگر توجه بکنیم، همه این جنبشهای در منطقه و دیگر کشورهای نظیر مرکز گریز هستند. و نکته قابل توجه این است: زندگی، سامان روزمرگی در عصر ما بتدریج از فرم مثلثی معمول به شبکه ای بدل میشود. واقعیت نافذ “شبکه”، روز و شب، جان و وجود ما را تسخیر کرده است. و اینترنت یک نمونه بارز آن است. این مفهوم را مفصلا در کنفرانسی در دانشگاه تورنتو در ماه می پارسال گشودم. ژیل دولوز(Gilles  Deleuze ، تولد: 1925) فیلسوف فرانسوی، از طریق نظریه “ریزوم”، ابداع گر این نظریه است.

 

مرکز گریزی و فرم بندی شبکه ای، همچون سامانه ای که میرود تا خود را در تمامی حوزه های اجتماعی و حتی فکری حاکم نماید، “اعتراض” را از انقلاب به رفرم می کشاند. چرا که با شبکه نمی توان قدرت را تسخیر کرد.

 

س) ممکن است توضیح دهید به چه دلیلی؟

ج)زیرا، اساس قدرت مرکز گراست، و اساس شبکه مرکز زداست! قدرت تمرکز میخواهد. قدرت پخش شده و همه جایی وجود ندارد. البته ما آنرا دمکراتیک و چندگانه گرا میخوانیم. و گاه  هم اینرا بعنوان تعارف سیاسی بکار میبریم. اما قدرت های دمکراتیک نیز تمرکز را در خود دارا میباشند. در واقع، قدرتی “بکار می آید” که تمرکز داشته باشد. این خاصیت قدرت است.

از اینرو، کنش شبکه ای جنبش های سیاسی، که علیرغم خواسته بنده و جنابعالی بوجود آمده است، یک امر تاریخی غریب است، که در اساس کار “اعتراض” را در نهایت، به باز تولید دولت حاکم و نظام سرمایه، لیکن در ساختمانی “انسانی” تر، می کشاند، و نابودی آنرا در نظر ندارد. پس باز هم متاسفانه مارکس باخت.

جنبش طبقه متوسط

س) به عبارت دیگر، پس این عدالت خواهی ها به گمان شما نتیجه جهانی شدن،مدرنیته و جهانی شدن سرمایه است و از نتایج غیر قابل  اجتناب این پدیده ها و روند همه گیرآنهاست؟

ج) چنانکه بیان شد، در واقع اکنون در فاز جدیدی از جهانی شدن بسر میریم که نتیجه فاز اول است. فازی به انکشاف توده ای و اجتماعی تر سرمایه داری جهانی خواهد انجامیده و بر علیه انحصاری بودن آن توسط طبقات فرادست حرکت میکند . چنین تحولی  را غرب به شکلی دیگر دهه ها پیش زیست و تجربه کرده است. من در گفتاری درباره نتایج عملی جنبش 1968 در اروپا و آمریکا به آن مفصلا اشاره کرده ام. (3)

از اینرو، از دیدگاه من، جنبش های مردمی در منطقه دو ویژگی دارند: نخست آنکه آنها فریاد شکل گیری پرقدرت جامعه مدنی، طبقه متوسط سرکوب شده است. این طبقه اکنون به میدان آمده است و سهم خود را از ثمرات جهانی شدن میخواهد. آنها مزایای اقتصاد نو و تکنولوژی پیشرفته را دیده اند، ولی دریافته اند که تاکنون از ثمرات آن بهره چندانی نبرده اند، اکنون انها نیز میخواهند به سهم بر حق خود برسند. به عبارت دیگر، این جنبشها نمودی از تقاضای طبقه متوسط و نیز فرودست در مشارکت در بهره بری از ثمرات سرمایه جهانی ست، که تاکنون در انحصار فرادستان بوده است. آزادی خواهی این طبقه به تعادل بعدی جامعه کمک فراوان میکند. ایران هم ناگزیر در این مسیر گام می نهد.

و دوم همین آزادی خواهی این گروه اجتماعی ست که با انگیزه نانوشته ای بسوی فرد گرایی و تلاشی پیگیر برای خروج از تحقیر و صغیر خواندن فرد آمیخته میرود. در اینجا، چون همه جا، فردگرایی با آزادی خواهی مدنی آمیخته است. عین این واقعیت در جنبش سبز نیز مشهود بود. این آگاهی جدید از نفوذ مستمر مدرنیته و ارزشهای جدید در این جوامع حکایت میکند.

پیش بینی من آن است که متاسفانه باز هم طبقه دون پایه و فقیر و کارگر جامعه در این کشورها بهره بر اصلی این تحولات نخواهد بود، اگرچه پیگیرانه در این جنبش ها شرکت میکند. احتمالا طبقه متوسط براحتی برشانه های آنها سوار خواهد شود. زیرا در دورنمای اصلی این جنبشها هیچ نشانی از حرکت در نفی سرمایه بچشم نمی خورد. جای گیری طبقه متوسط در قدرت، غالبا از طریق تقسیم اهرمهای حاکم با باقی مانگان حکمران سابق که به مردم میپیوندند، متحقق خواهد شد، و حاکمیت جدید در این جابجایی رفرمیستی، طبقه فرودست را بسرعت فراموش خواهند کرد. اما در عین حال براهمیت تقسیم سرمایه تاکید بیشتر خواهد شد، و این بهرحال بر بهره بری دون پایه گان خواهد افزود. ریزش از بالا در جریان است، اما حاصل آنرا بیشتر طبقه متوسط خواهد برد.

 

مقایسه با جنبش سبز

س) گروهی بر این باورند که جنبش سبز ایران هم در شکل، هم در محتوا و هم در هدف، بر تحولاتی که اکنون در سراسر منطقه شاهد آن هستیم تاثیر داشته،  شما هم بر همین باورید؟ چه تفاوتها و شباهت هایی بین  این جنبش ها و جنبش سیز وجود دارد؟

ج) مطالعه تطبیقی میان جنبش سبز با جنبش های آفریقای شمالی و خاورمیانه کاری دامنه دار خواهد بود. به اختصار نقاط مشترک این جنبش ها با جنبش مردم ایران را میتوان در چند مورد عنوان کرد. اول وجوه مشترک آنها ببینیم.

اول- اینکه همه این جنبشها غیر ایدئولوژیک هستند. نه اسلام، نه چپ و نه کمونیسم و نه هیچ ایدئولوژی ویژه دیگری در ساختار و درونمایه این جنبش ها نقشی ندارند.  به عبارت دیگر این جنبشها “راه رفته” را نمی خواهند دوباره تجربه کنند.

دوم- اینکه هیچکدام با یک برنامه هدایت شده و هدایت شونده به میدان نیامده اند. آنچه روند این جنبش ها ست، روند خودجوش و آفریننده خود آنها ست.
سوم- هیچیک از این جنبش ها را یک سازمان همه گیر، وحدتگرا و مقتدر که بخواهد در نهایت کار رسالت جایگزینی مردم را به عهده بگیرد،شکل نداده است.  هیچکدام از احزاب و سندیکاها یی که در تونس و مصر فعال بودند، به تنهایی در راس آنها قرار نداشتند. در یک کلام، کلیت جنبش های دوران ما مرکز گریز هستند.

چهارم) و دیگر اینکه  در راس همه ویژگی ها باید به نبود رهبر بلامنازعه و مطلق گرا اشاره کرد. این مشخصه را به وضوح می توان در تمام جنبش های منطقه دید. این وضعیت در مورد ایران اما اندکی متفاوت است. در ایرانی که حاکمیت تمامیت خواه  همه اپوزیسیون را از قبل نابود کرده است، “سران اپوزیسیون” کسان دیگری جز چهره های جدا شده از خود رژیم نمی توانست باشد و با توجه به ریشه های جنبش سبز، چیز دیگری بغیر از این نمی توان انتظار داشت.

 

س) از این نکاتی که توضیح دادید چه نتیجه کلی می توان گرفت؟

ج) به نظر من، این ویژگی ها یک “انقلاب در انقلاب” جدید در قرن بیست یکم است. این شیوه و تاکتیک مبارزاتی عصر ما که نمونه آنرا در جنبشهای منطقه و ایران میبینیم، کاملا نوین است و نقطه مقابل با آنچیزی ست که “رژی دبره”(4) در قرن بیستم در پی طرح نظریه انقلاب در آن دوران مطرح میکرد. امروز تاریخ عصر ما در عمل آن نطریه و آن آرزوها را پشت سر میگذارد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، نتیجه تاریخی این تحول بنیادی اینست که این جنبش ها در واقع انقلاب نیستند بلکه “رفرم در نظام جهانی سرمایه داری” را در بر دارند.

 

غرب پسندی غرب ستیزی

س) تفاوت های این جنبش ها با جنبش سبز کدام اند؟

ج) تفاوت ها بسیارند. چند تای آنرا مختصرا اینگونه توضیح میدهم:

اول) در مصر و تونس وبیشتر کشورهای منطقه گرسنگی و فقر، و به طور کلی وضعیت  طبقات فرودست انگیزه آغازین و اصلی جنبش ها بوده است. این مسئله در مورد ایران صدق نمی کرد. ثروت هنگفت “خدا دادی” که بواسطه صدور نفت وارد جامعه ایران شده است، شکل بندی جامعه ایران را دگرگون کرده و این امر، هم مطالبات جنبش را متحول کرده، و هم قدر قدرتی دولت استبداد را افزایش داده است. البته باوجود و گسترش تحریم ها و حذف یارانه ها، احتمالا این معادله بهم میخورد، و فقر به یکی از اهرمهای مبارزاتی در ایران بدل میشود.

دوم- دیگر اینکه در مجموع جنبش در هیچیک از کشورها  خشونت گرا نیست، ولی ارتش و نیروهای سرکوب نه در تونس نه در مصر و نه حتی در کشورهای دیگر دخالت چندانی در امور نکردند، و یا پس از سرکوب بلاخره عقب کشیدند، اما در ایران اساسا از ابتدا رژیم تن به هیچ مماشاتی نداده و نیروهای نظامی در ایران شدیداً در سرکوب مردم دخالت داشتند.

سوم- جنبش ها در مصر و اردن و یمن و تونس، ریشه حکومتی نداشته و ندارند. در ایران درست برعکس است . ریشه جنبش سبز اساساً در درون خود نظام بود و حرکت جنبش سبز در آغاز یک حرکت قانونی بود. مردم بعد از تقلب در انتخابات وارد میدان مبارزه با حکومت شدند.

جهارم- شناسه بعدی غرب پسندی است. غربگرا بودن در تمام این جنبش ها، حتی در جنبش سبز، مشترک است. جدا از برخی حرکتهای حاشیه ای، هیچ شعاری علیه غرب و حتی اسرائیل در هیچ کجا داده نشده است. با این تفاوت اساسی که غالب رژیم های منطقه بحران زده، غرب گرا می باشند (بغیر از سوریه و کمی هم لیبی) و این فاکتور بزرگی در “حرف شنوی” آنها از غرب و عقب نشینی اجباری بعدیشان در مقابل مردم است. حال آنکه در ایران رژیم سیاسی گویی آنقدرها توجهی به افکار عمومی و عکسل العمل دول غرب ندارد و به دلخواه، تا توان دارد به سرکوب ها ادامه میدهد.

از دولت ها گذشته، غربگرا بودن دینامیسم درونی جنبشهای مدنی در منطقه در ادامه حرکت خود، بهمراه تعغیر در قدرت سیاسی آن کشورها، پدید آورنده نوعی “مدرنیته بومی” خواهند بود و در دراز مدت  ساختار های “خود مدار بومی مدرن” برپامیکنند که اتفاقا با نظر مثبت به غرب نگاه خواهد کرد.

س) اما نتیجه “غرب ستیزی” چیست؟

ج) به نظر من “غرب ستیزی” دولت جمهوری اسلامی در عامل سرکوب اثراتی دارد. در ایران گسترش سرکوب لجام گسیخته، هم بواسطه ماهیت استبداد رژیم، و هم بواسطه “استقلال” قلابی که آن رژیم برای خود ساخته است، قابل توضیح است. حکومت ایران از طریق غرب ستیزی، خود را در مقابل همه دولتها و نهادهای بین المللی بی مسئولیت می داند، و بدون توجه به افکار و نظرات جهانیان، هر بلایی را بر سر مردم خود می آورد. به اعلامیه ها و اعتراضات مجامع بین الملل و دول غربی بی توحه است و همه را به نام “مباره با استکبار جهانی” می زداید.

اما در منطقه اوضاع متفاوت است. هم جنبش ها و هم دولت های  منطقه – ویا غالب آنها – خود را به غرب نزدیک احساس می کنند. بنابراین تقاضا و پا فشار غرب برای تقلیل سرکوب در آن کشورها اثر داشته است. در ایران جنبش سبز متمایل به نوگرایی است، اما دولت به اصطلاح “مستقل” و بی توجه به افکار عمومی جهانی عمل میکند. اما این استقلالی ست خطرناک و اهریمنی. مثل اینکه به بهانه “حقوق ملت ها” و “تفاوت های فرهنگی”، حقی برای دیوانگان شیطان زده ای چون احمدی نژاد و خامنه ای جهت ساختن بمب اتم، قائل شویم.

حفظ نظام

س) چرا این جنبشها عصر حاضر تا به این اندازه با جنبشهای قرن بیستم متفاوت هستند؟

س) بله، پرسش این است: چرا همه این جنبشها نه سر دارند، نه سازمان و نه برنامه، و نه رهبر؟ زیرا اگر خوب دقت کنیم،این جنبشها نه سر میخواهند، نه سازمان و نه برنامه و نه رهبر. زیرااین ویژگی ها همه مشخصه های “انقلاب” هستند، و جنبش های امروز انقلاب نمی خواهد. درواقع امروز در اوج عظیم ترین جنبشهای مردمی، می توان دید که برعکس: عصر انقلابات بسر رسیده است! و حرکت اعتراضی امروز بسوی حفظ نظام و “انسانی تر کردن” آن گام مینهد، و نه انقلابی در بنیاد آن. تاریخا، این روند میخواهد طبقه متوسط را در گردش سرمایه دخالت دهد، زیرا عصر “بازار آزاد” که هدایت آنرا تنها طبقات فربه و حاکمان به عهده گیرند، گذشته است. ما هرچه بیشتر بسوی اجتماعی شدن سرمایه داری گام مینهیم.

میدانم که نتایج سخنان به حال دوستان رادیکال ما خوش نخواهد آمد و مرا به تقدیر از این روند محکوم خواهند کرد. اما در اینجا من مشاهد گر و تحلیلگر هستم. و قرار بر این بود که در تحلیلمان انصاف کامل را بخرج دهیم و انصاف یعنی بی طرفی.

س) آیا این تنها شرق اختصاص دارد؟

ج) مطمئن نیستم که خود غرب که بحران مالی 2008 را از سر گذرانده آنقدر ها بتواند از این موج خود را حفظ کند. شاید، نیاز به شگل دهی هر چه قوی تر سرمایه داری اجتماعی در آمریکا و در اروپا نیز گشترش یابد. من در کتاب آخر خود به نام “مدرنیته بدون غرب” سنتز مفصلی از نظریه “سقوط غرب” بدست داده ام. پس این فاکتور را هم میبایست در تحلیل هایمان بکار بگیریم.

سرمایه داری اجتماعی در اروپای شمالی بیشتر راه دوانده است. مگر نه آنکه در سراسر کشورهای غربی و در میان اجتماعات و گروه ها و سندیکاها، اعتراضات بر زیاده روی ها و فساد مالی روز به روز افزایش می یابد؟ اما این اعتراضات در غرب به هیچ “انقلابی” منجر نمیشود، زیرا فضاهای تنفسی برای اعتراضات مدنی در جوامع غربی بسیار زیاد است. به نظر من، این اعتراضات سراسری در دو منطقه جغرافیایی اندکی متفاوت عمل میکند: در غرب به تقسیم بیشتر سرمایه، اجتماعی شدن آن منجر خواهد شد، و در شرق، در جوامع رو به رشد، به دست اندازی هرچه موثر تر طبقه متوسط بر تقسیم و گسترش سرمایه و بهره بری از آن می انجامد. این دو اندکی متفاوت است. در غرب جنبش 1968، از قبل طبقه متوسط را در گردش سرمایه شریک کرده بود. در شرق، این پروسه اکنون تازه آغاز شده است.

س) و در ایران، آینده جنبش سبز را چطور میبینید؟

ج) گفتیم که جنبش های منطقه، و نیز جنبش سبز، “قدرت” (تمرکز گرا) را اشاعه نمی دهند، زیرا آنها اساسا از جنس و طبیعت دیگری هستند. آنها در واقع در پی چنین قدرتی نیستند. آنها در هیچ کشوری نمی خواستند، یک قدرت پیش از این متمرکز غیر حاکم را به حاکمیت برسانند. وضعیت برعکس اینرا در قرن گذشته در جنبشهای روسیه و کوبا و چین دیده بودیم. و قرن بیست و یکم این روند را بدور انداخت. فاجعه اینجاست که تئوری این دگرگونی بنیادین را نیز هیچ نظریه پردازی از قبل نریخته است.

در تونس بخشی از خود بالایی ها هدایت بعدی قدرت را بعهده گرفتند. در مصر، ارتش و دولتمداران “مصلح تر” این کار را خواهند کرد.

در ایران بخشی از خود قدرت در راس “اپوزیسیون” جای گرفت. علیرغم آنهمه انتقاد های گاها سنجیده به آقایان موسوی و کروبی، در عمل هیچ نیروی دیگری اساسا نه توان درونی و نه امکان بیرونی نفوذ و هدایت جنبش را ندارد. جنبش در ایران، همچون همه جا، محکوم به رفرم است. اما، بدلیل سرکوب شدید، جنبش سیاسی در ایران شاید بتواند از حدود رفرم های ساده فراتر رود. اینرا آینده نشان خواهد داد. اما، به نظر من، ادامه این روند را بیشتر رفتارهای رژیم حاکم تعین میکند (نه جنبش). رادیکالهای این جنبش میتوانند و باید از امروز جا پای خود را در میان مردم حفظ نمایند. باید این جنبش را به رنگارنگی، دمکراتیسم و سکولاریسم کشاند. اگر نه ماهیت استبدای قدرت دوباره تکرار میشود.

به نظر من اپوزیسیون سکولار-دمکرات تا کنون خوب عمل کرده است و شاهد بودیم که مواضع آقایان موسوی و کروبی در طول سال گذشته، گام به گام متحول شد. ما میبایست، در عین دفاع از شجاعت این آقایان، از اسقلال خود دفاع نماییم.

 

تمام

 

 

* این متن بخشهایی از مصاحبه ایست که علی شریفیان برای هفته نامه “شهروند” تورونتو تهیه کرده است.

1)   www.hoodashtian.com

2)   Milton Friedman (1912-2006) اقتصاد دان آمریکایی برنده جایزه نوبل اقتصادی سال 1976، فریدمان استاد اقتصاد دانشگاه شیکاگو و از تبیین کنندگان و نظریه پردازان« جهانی کردن سرمایه» و «بازار آزاد» بوده است. فرید مان رهبر مکتب شیکاگو ، مکتب مشهور در امور اقتصاد جهانی و از مشاورین ارشد اقتصادی رونالد ریگان رئیس جمهوری ایالات متحده در آغازین دهه هشتاد بوده است.

 

3)   http://www.youtube.com/watch?v=sX3sE3eb42Q

 

4)    رژی دبره : (متولد 1940) نظریه پرداز، نویسنده و روزنامه نگار فرانسوی. نظریات رژی دبره اثرات قابل توجهی در شگل گیری تئوری انقلابات و مبارزات انقلابی در دهه های 60 و 70 در کل جهان ، کشور های آمریکای لاتین و جهان سوم و از جمله ایران بوده است. « انقلاب در انقلاب» (1967) این نظریه پرداز از آثار مشهور او در تبیین مبارزات و انقلابات مسلحانه و قهرآمیز بوده است